احساس گناه وقتی در انسان شکل می گیرد که یک عامل خارجی در طول مدتی معین می خواهد رفتار یک فرد را تغییر دهد به عنوان مثال وقتی مثلا من از نماز نخواندن ناراحت می شوم که نماز خوانها آنرا مرتب به رخ من می کشند ویا بالعکس وقتی با افراد دارای عقاید دیگرویا مذهب دیگری محشورم مرتب از دینم بد گفته می شود ومن از شنیدن آنهمه نکوهش از مقید بودن به دین خود احساس گناه می کنم.(به جای من،هر کس دیگری را نیز می توان قرار داد،در مثال هیچ جای مناقشه و مجادله نیست.)
این فکر که قداست را اگر از دین برداشته آن مثل سایر امور می شود که شاید شامل تغییر وتنوع طلبی انسان گردد و از دایرهء زندگی انسان خارج شود ،فکر درستی نیست ،برای اینکه نهایت آرمان هر مسلمانی چه در پیروی از قرآن که می فرماید ؛این محمد اسوهء حسنه ای است برای شما در عمل ورفتار وچه از سنت که پیامبر می فرماید؛مثل راه من وهمهء پیامبران وپیروان پیش از من وهمهءموءمنین پس از من به مثل خط صافی می ماند که تنها همانرا باید طی کرد تا رستگار شد و راههای دیگر همه انحرافی است وانسان را به رستگاری نمی رساند،همگی نشاندهندهء این موضوع است که فارغ از قداست پیروی از دین محمد (ص) یک مرام نامه وشیوهءزندگی است تا یک امر مقدس وتزلزل پذیر وناپایدار.
علی علیه السلام می فرماید؛در عبادتی که تفکر وتدبر نباشد خیری نیست.ومنظور آن بزرگوار این بوده که آدمی در برابر پروردگارش باید با خشوع که یک امر درونی است واز تدبر وتفکر در برابر عظمت پروردگار وآثار صنع او بوجود می آید اورا عبادت کند ،خضوع وخشوع همیشه باهم باید باشند وقتی از عمل عبادی که خضوع است خشوع را می گیریم انگار آن را از محتوایش خالی کرده ایم وسودی از انجام آن عمل عبادی حاصل نمی گردد برای فرد.
در تاریخ نقل شده که شاهی برای اینکه به وزیرش بفهماند با تربیت کردن می توان در زندگی پیشرفت کرد دستور داد تا چند گربه را دست آموز کرده به طوری که آنها روی دو پا ایستاده وهر کدام شمعی را به طور ایستاده با خود حمل می کرده اند وقتی وزیر رسید و با این گربه ها مواجه شد یک روز از سلطان فرصت خواست تا جوابی در خور شاه پیدا کند او وقتی به منزلش بر گشت دستور داد چند موش گرفتند وفردای آن روز به دربار رفت ووقتی با صحنهء قبلی برخوردکرد آن کیسه ای که همراه داشت ودر آن چند موش بود باز کرد وهم اینکه موش ها آزاد شدند گربه ها با دیدنشان از شمع های فارغ شده وبدنبال موش ها افتادند ووزیر به پادشاه نشان داد که باتربیت افراد نمی توان طبع وسرشت افراد را تغییر داد،حال چرا این موضوع را بیان کردم به این خاطر در جایی که علی علیه السلام می فرماید خدا شما را با کمی پاداش امتحان می کند ،هدفش از بیان این موضوع این بوده که خدا می خواهد این موضوع آشکار شود که آیا در پیروی از او ثابت قدم هستید یا خیر واز هم او نقل شده که پروردگارا من تو را نه به خاطرترس از جهنم پرستش می کنم ونه به طمع بهشتت بلکه من تورا عبادت می کنم به خاطر اینکه بزرگ یافتمت.
درمورد به دست آوردن اعتماد به نفس زیاد گفته شده وهمینطور زیاد نوشته شده ،ولی دراینجا بسنده می کنم به یک روایت از علی علیه السلام که در نهج البلاغه آمده که می فرماید؛فقیر توی شهر خودش غریب است و ثروتمند توی قربت عزیز ودانسته یا ندانسته این ما را به نقش ثروت درروابط اجتماعی رهنمود می کند به این معنا که داشتن میزان متنابهی از ثروت وسرمایه ما را در ارتباط برقرار کردن با دیگران کمک می کند و خود نوعی آرامش فکر می آورد و چون از قدیم الایام برای صاحبان قلم آموزش می داده اند که علم برتر از ثروت است کمتر کسی به این موضوع وبیان آن بدین نحو پرداخته است .شاعری می گوید؛بر جای بزرگان نتوان تکیه زد به گزاف مگر اسباب بزرگی همه به کف آری .والبته این در مورد کسانی گفته می شود که از راه درست کسب ثروت کرده اند نه از رانت واقتصاد نفتی.